حكيم ابوالقاسم فردوسى

373

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

بيرون شد . ده تن دليران ايران كه بر هماوردان تورانى خود پيروز شده بودند از كوه فرود آمدند ، و روى به لشكرگاه خويش نهادند . چون سران لشكر گودرز را ميان ايشان نديدند پنداشتند مگر سردارِ پير به دست پيران كُشته شده است ، و همه زار زار گريستند . ديرى نگذشت كه درفش گودرز از دور نمايان شد . زارى همه به شادى بَدَل گشت ، و بزرگان به پيشبازش رفتند . گودرز به انگشت جاى نبرد را به آنان نمود ، و رهام را فرمود به جايگاه رزم برود ، جسد پيران را روى زين اسب ببندد و بياورد . زارى كردن لهاك و فرشيدورد بر پيران از سوى ديگر ديده‌بانان تركان شيون كنان به سران سپاه خود گفتند : يزدان دليران تركان را گرفتار هلاك كرد . شوربختى ديگر اين كه زمين از گرد سپاهيان تازه نَفَسى كه از ايران به يارى جنگاوران خود آمده‌اند ، سياه شده است . فرشيدورد و لهّاك چون از مرگ پيران ، برادر خود آگاه گشتند زار زار گريستند . آن گاه اندرز پيران را كه گفته بود اگر او در نبرد تن به تن كشته شود لهّاك و فرشيدورد سپاهيان را بىدرنگ به توران زمين بازگردانند به ياد آوردند . از اين رو راه توران در پيش گرفتند . چون لختى رفتند به ده تن از راهداران ايران رسيدند . تورانيان هشت تن آنان را كشتند . چون گودرز اين خبر بشنيد برآشفت و به دليران خود گفت : كه جويد كنون نام نزديك شاه ؟ * بپوشد سرِ خود به رومى كلاه شود نزد لهّاك و فرشيدورد * برآرد ز هر دو به شمشير گرد جز گُستهم كسى جواب نداد . گفت : اى سالار بزرگ ، هنگامى كه به آورد توران رفتى ، و ده تن از دليران را بردى كه با ده تن از پهلوانان توران جنگ تن به تن كنند ، مرا نبردى ، و نگهبانى لشكر و پرده سراى را به من سپردى . هر يك از آن دليران پس از پيروزى بر هماورد كام و نام جستند ، و من بىبهره ماندم . اكنون من به جنگيدن با فرشيدورد و لهّاك